|
درد دلها منه تنها تنها |
||
|
سلام .امدم برات توی نظرات بنویسم گفتم خودت تنها میخونی در صورتی که من اصل حرفم با بقیه هست با کسایی که میگی نمیشناسی و اونها هم تو رو
اما من که خوب میشناسمت همون پسر مهربون همیشه خندون شیطون بازیگوش و خیلی باهوش که این روزا یه غمی ته چشماش دوباره خونه کرده .گفتم نظر بدم تو میخونی اما چه فایده داره برای بقیه میگم برای اونا که ازشون گله کردی بالاخره چند روز قبل . چقدر مغرور هستی نمیدونم فکر نمیکردم اینقدر ساده بتونی بعد از رفتن سخت یکی از بچه ها که برای همه ما حکم بچه خودمون رو داشت .میگم مغروری چون بدون حرفی نشستی بعد اون با بقیه به فیلم دیدن و اینققدر آروم روی مبل نشسته بودی که وقتی دیدم فکر کردم خواب عمیقی هستی ولی یهو بعد یه دقیقه برگشتی و گفتی این صحنه اش عالی هست بدون اینکه چشم باز کنی فهمیدم هنوز هم حواست جمع هست .امدم اینجا از تو گلایه کنم از ننوشتنت از ترسی که میگی به جونت افتاده از حرف بقیه که بهت چی میگن نکنه همش ادعا بود عاشقی و وا دادی پسر نکنه همه این حرفا که نوشتی الکی بود. نگو بهم ترسیدی که هر وقت ترسیدم با دیدنت اروم شدم با بودنت و هرم نفس هات توی مرکزی که همه میگن گرم هست به نفس تو گرم شدم .آی داداش مغرور من نگو میترسم نگو که کم اوردم تو همون نیستی که همه بهت تکیه میکردن تو همون نیستی که دو شب قبل نشستی و برام قصه گفتی که چطور یه نخود عاشق میشه و یه لوبیا . اما نوشتم گفتی کسی اینجا یادت نمیکنه گفتی کسی نیست نظراتت رو خوندم بی انصافی میکنی چون خیلیا بهت سر میزنن چقدر خصوصی داری نمیدونم ولی میگی همش از سر آپ کردن هست یکی نمیاد بعد دو روز ببینه اصلا هستم یا نه .تا حالا گریه کردنت رو ندیده بودم اما پریشب ها که امدی نصف شب توی اتاقم خیلی بهم ریخته بودی بی احساس کوچولو به قول خودت داداش کوچیکه فالش میزدی اینقدر که همش قدم میزدی و میگفتی نمیدونم فکرم خراب شده ذهنم کار نمیکنه مغزم نمیکشه و آخر وقتی کنار پنجره ایستادی تازه برق گریه ات رو دیدم اینقدر مظلوم گریه میکردی که نمیدونستم چی بگم به زور پرسیم چی شده و تو مثل همیشه لبخند خودت ر زدی و گفتی خاک رفته توی چشمم چیزیم نیست بعد اروم شدی و به بیرون نگاه کردی .میدونم فردا باهام دعوا میکنی و اخم میکنی که چرا نوشتم چرا توی نظرات خصوصی برات نگفتم و ولی مینویسم بقیه بخونن نه تو اونا که فکر میکنن تو که میخندی نا امید هستی اونا که ندیدن وقتی بیست ساعت بیست ساعت میشستی و وقتی بلند میشدی از روی صندلی گردنت رو میگرفتی یا به زور بلند میشیدی اینا که ندیدن ولی من دیدم اون وقت میشینن میگن تو نا امید هستی توی خانواده ها میگن کم پیدا شدی حتما جای دیگه درگیر هستی چقدر دلم میخواست سرشون داد بزنم و بگم اره اصلا جای دیگه هست مگه داداش مارشال من آدم نیست مگه اون دل نداره با اونکه گفته بودی به کسی نگم که توی اتاق نشستی و داری برنامه مینویسی یا داری کار میکنی همون وقت که اون بیرون خیلیا حرف میزدن یه شب گفتی جای تو بیام نت و امدم ایدیت رو چک کنم نگفتم بهت ولی یکی امد میگفت تو با بقیه فرق داری چون اصلا به درد نمیخوری و هیچ کاری نمیتونی بکنی انگار یه اقایی بود و چون گفته بودی غیر از سلام و معرفی خودم چیزی نگم نگفتم ...ولی تازه فهمیدم چقدر صبر داری .راستش خیلی اروم مغرور و خنده کن هستی ولی این روزا فشار زیادی روت هست میدونم چون من درسش رو خوندم . اون شب از دلتنگی هات گفتی ولی همه رو سر بسته میگی هیچ وقت به آخر نمیرسونی میگی مینویسم امدم ننوشته بودی گفتم حتما باز ترسیدی که بنویسی و حرفی بهت بزنن از مادر ژینا گفتی از دلتنگی هات برای اون از دوستایی که رفتن و یادشون نیست تو هستی یا باشه هم کاری باهات ندارن و تو دلتنگشون هستی.خسته ای یا نه نمیدونم ولی ........................................................................... ........................ . ببخشم اگر اینجا نوشتم کلی حرف توی دلم بود که بنویسم ولی نشد امشب نیستی من هم نیستم مرکز هر دو خونه هامون هستیم پس بخواب زیاد زنگ زدم گفتی فردا نیستی هر جا هستی مارقب ابش مراقب کسی که کوهی از حرف داره معذرت + کسایی که میخونید این رو در اصل این رو برای شما نوشتم برای داداش مارشال نبود ولی نمیدونستم چی بگم فقط نشناخته حرفی نزنید
سلام عزيزم نميدونم بعد از مدتها چي بايد بگم يا چطور شروع کنم چطور بنويسم که به قول خودشون دلي نلرزه و اشکي ريخته نشه مدتها ننوشتم بلکه نگن اينقدر بهم نا اميد نگن دنبال غم هستم نگن و نگن ... راستي تو خوبي عزيزم آره تو که خوبي اين منم که بدم مني که گذاشتم تنها بري و روي قولم نموندم که تنهات نميذارم ...ميدوني که اين روزا درگير شدم ولي غمي نيست غمش زخم زبون ها هست حرفاي پشت سرم هست غمش دلتنگي براي تو هست و دست بسته اي که ميخواد هر روز بياد سر مزارت و برات کلي حرف داره ..اره زينا دلم تنگه ديشب نا خود آگاه اون قطعه پيانويي که زدم و خوندي رو گذاشتم چقدر اون شب شاد بوديم يادته چقدر بهم ميخنديد و من هم هي اذيتت ميکردم که دختر شيطوني نکن بذار حواسم باشه ولي وسط خوندنت با پا ميزدي بهم و من خندم ميگرفت ...آخ نميدوني چقدر دلتنگ يه خنده ات شدم اين روزا داره هوا رو به سردي ميره مياي بريم پالتو بگيريم مياي ببريم خريد مياي برام لباس انتخاب کني و بگي اين بهت مياد و اون نه ميدوني چند وقت هست يکي بهم پيشنهاد براي لباس نداده نگو بي معرفت من رو براي خريد و اين چيزا ميخواستي اگر اين بود که خودت بهتر ميدوني وقتي زديم وقتي بيرونم کردي ميرفتم و مثل خيليا که قيد آدم رو ميزنن ميرفتم نه زينا دلم تنگ هست ولي هم يادم رفته نوشتن و هم نمينويسم که نيان بگن بهم تو نا اميد هستي تو همه چيز رو ول کردي و دنبال غم هستي اره ميدونم عزيزم من اينجا فقط براي تو مينويسم توي که رفتي و من رو تنها گذاشتي بيا ببرم قول ميدم حتي رفتم جهنم هم حرفي نزنم اينقدر مهربون هستي که بياي يه لحشه ديدنم که نيومدي حتي توي خوابم ...ميخندم آره عزيزم ميخندم که بگم هيچي نيست ميخندم که کسي نگه چي شده ميخندم که لبي باز نشه و اشکي ريخته نشه ميدونم ازم دلخوري جمعه وقتي امدم وقتي رفتم برات رز خاکي خريدم و امدم و چشمم به قبر ساراي و تو افتاد تموم تنم لرزيد اينقدر حالم بد شده بود که نميتونستم خودم رو نگه دارم و وقتي به خودم امدم که سر مزارت عزيزم خيس گريه بود تموم صورتم ...بعد هم ساراي رو رفتم ديدم چقدر تنها مونده بود اونجا مراقبش هستي پارسال عين همين شبا توي کما بود دلم پر ميکشيد براي ديدن خنده يکي يکي تون که بخنديد و دلم ميخواد براي ساز دهني بزني مادرت راهم نميده و نميذاره برم خونتون اون موقع يوهانا ميگه تموم اتاقت رو خاک گرفته مادرت نميذاره کسي وارد بشه نميدونم چيکار کنم باور کن بارها رفتم ولي راهم نداد و هيچي بهم نگفت ميومد ميزد توي گوشم ميگفت برو بمير ولي ساکت نميشد ....پارسال اين روزا بود دوستم همون که ني ميزنه حالش خراب بود و نميدونستم چيکار کنم نميدونستم به کجا ببرمش با التماس از بيمارستان بيرون مياوردم که يکم هوا بخوره که براي يه لحظه زينا يادش بره محيط بيمارستان رو .....ميخوام برم ديدن اون دختري که اين روزا قلب ساراي ما توي سينه اش ميزنه که نميدونم اون روز که دوستم رو که ني ميزنه بردم چي بهش گفت ولي ميدونم بعد از مدتي ول کرد ايران و رفت سوئد حتي نگفت مارشال زنده اي يا مرده ...ميدونم براش عذاب شده اول اراميس بعد بهار و آخر هم ساراي ميدونم عزيزم ولي باور کن اگر ميتونستم جونم رو ميدادم که يکيشون نره تو که ميدوني با تک تک شون زجر کشيدم و لب بستم و خنديدم و شادي کردم که يه وقت غم زياد اذيتشون نکنه ...بذار از دو شب قبل بگم حرفام رو نگه ميدارم که بيام ديدنت و بگم ميدوني دستم به نوشتن نميره ولي مينويسم تند تر از قبل نه براي ازار بقيه که با يه قطره اشک اونا صد بار به خودم ميگم آخه چرا بايد بنويسم ولي تو ميدوني چرا تو بهتر از هر کسي ميدوني ....دو روز قبل صبح رفتم بهشت عزيزم با اونکه کلي دلتنگي داشتم لب بستم و به مشکلي که اين روزا دارم براي نگه داشتن بهشت نشستم و به کار کردن يه وقت حواسم جمع شد که آتنه امده بود توي اتاقم و روي کاناپه خوابش برده بود و من اصلا متوجه نشده بودم نا خود آگاه همه چيز رو ول کردم و رفتم کنارش روي کاناپه نشستم لب مبل و داشتم براش حرف ميزدم نميدونم چرا براي اون داشتم ميگفتم ولي ميگم اينجا شرمنده شون هستم شرمنده بچه اي که عکسش رو وقتي توي پرونده ديدم نا خود آگاه گفتم چه موهاي زيبايي و اون تازه داره مو در مياره براي اينکه شيمي درماني رو قطع کرده و دکتر جوابش کرده دلم ميخواست يه برس بگيرم دستم و تموم موهاش رو که نداشت زياد رو شونه بکشم و با تموم وجود بغلش کنم و بگم عمويي شرمنده ات هستم که نميتونم براتون کاري کنم که نميتونم حرفي بزنم که اروم بشي که نميتونم جونم رو بين تک تکتون قسمت کنم و براتون همه چيز رو بذارم و برم ...يه لحظه يکي زد سر شونم نفهميدم کي کسي وارد اتاقم شده بود ولي انگار همه رو شنيده بود شوهر خواهر آتنه بود که ميگفت عمو مارشالي ؟ يه لحظه خندم گرفت آخه ايشون از من بزرگتر هستن گفتم جانم گفت ميشه باهاتون حرف بزنم گفتم اره ولي قبلش ميشه به مادر يا خواهر آتنه بگيد بيان اينجا و بذارن آتنه همين جا استراحت بکنن گفت باشه الان ميرم و رفت بيرون زودي بلند شدم و خودم رو جمع و جور کردم و رفتم لب پنجره نشستم ميدوني که من دوست دارم اون پنجره رو که هر وقت دلم ميگره که هر وقت ماه مياد بيرون اونجا هستم ...تو بهتر ميدوني از هر کسي کدوم پنجره رو ميگم....در که زدن فهميدم خانواده آتنه هستن امدم پايين زود و مادرش تا آتنه رو ديد اون قدر آروم خوابيده زينا نتونست گريه نکنه و رفت بيرون خواهرش امد گفت شما اگر کار داريد ميبرمش گفتم نه ما بيرون کار داريم ميريم يه قدمي ميزنيم و ميايم شما همين جا بايد و بهشون کنترل تلويزيون رو دادم که راحت باشن ....و زديم بيرون با هم رفتم در اتاق خواهره پريا و بهش سپردم حواسش باشه و توي باغ هم ارش رو ديدم که داره با بچه ها بازي ميکنه گفتم شايد شب نيام اگر دير شد زنگ ميزنم ... کليد ماشين خواهره پريا دستم بود از جلو در زنگ زدم بالا گفتم ماشين رو ببرم و اونم مثل هميشه گفت اره ..زينا توي ماشين نميدونستم چي بگم دلم برات يه ذره شده بود و ميخواستم همون موقع بيام سر خاکت و بگم دلتنگي دارم خفه ميشم ميشه بياي و برام پيانو بزني ميشه بياي و با هم گريه کنيم و بخنديم ...توي عالم خودم بودم که همسر خواهر آتنه گفت ميترسم بي هيچ مقدمه اي ....گفتم از چي از سرطان شما که بهتر ميدونيد از من بيشتر از يه سال هست درگيرش هستي گفت اره اون رو ميدونم از آتنا خواهر آتنه ميترسم خيلي سکوت ميکنه گريه مدتهاست نکرده و هيچي نميگه غير از حرفاي عادي و هر کاري ميکنم گريه نميکنه عمو مارشال چيکارش کنم چي بگم بهش ....نميدونستم چي بگم عزيزم اصلا چي داشتم که بگم ..ميخواستي بگم ببرش سف ميخواستي بگم بزن توي گوشش دعوا کن يه کاري کن گريه کنه ولي نميدونستم چي بگم که چيکار کنه ...گفتم نميدونم باور کن نميدونم که بايد چي بگم هر کاري که ميدوني صلاح هست بکن ولي من نميدونم ولي تنها نذار بمونه توي اين شرايط چون زير فشار زيادي هست ...خنده اي کرد و بهم گفت اين رو که خودم ميدونم ولي گفتم شايد تو بدوني ...گفتم شرمنده ولي نذاشت بقيش بگم و گفت نگه داريد ميخوام پياده بشم گفتم اينجا مگه نمياي بهشت گفت نه و من هم نگه داشتم تا پياده بشن وقتي در رو بست زد به شيشه و وقتي شيشه رو اوردم پايين گفت راست ميگن تو همش حرف هستي و واقعا کاري نميتوني بکني گفتم اره راست ميگه هر کي ميگه و شيشه رو دادم بالا و بي هدف شروع کردم توي شهري که هر کسي يه سمتي ميرفت براي دعا چرخيدم اينقدر چرخيدم که گم شدم توي همه جمعيت نميدونستم کجا اين شهر هست و نگه داشتم و در ماشين رو بستم دلم خيلي گرفته بود ميخواستم يه عالمه گريه کنم و داد بزنم اي مردم من هم آدم هستم باور کنيد من هم نميدونم من هم دل دارم ولي اروم وسط آدم ها خود رو هم گم کردم ...دلم ميخواست بيام خونتون بيام و به مادرت بگم مامان ميدوني چقدر بد هستم و دلتنگم ولي نشد يني نتونستم خودم رو پيدا کنم . تا اينکه مشاور بچه ها زنگ زد گفت کجايي گفتم نميدونم خنديد و خنديدم گفت شوخي نکن داداشي حال يکي از بچه ها خوب نيست و من و ارش هم هر کاري ميکنيم نميذارن ببرنش از توي بخش بيرون زودي بيا ...قطع کردم و سوار ماشين شدم با اونکه سعي کردم به سرعت خودم رو برسونم ولي شلوغي مسير نذاشت و حدود يک ساعت و نيم بعد رسيدم ...باد سردي که موقع ورودم به بهشت تموم وجودم رو زينا لرزوند نه از سرما از سردي که توي تموم فضا بود باز انگار تک تک سلول هام يخ زد نميدونم چرا ايستاد دلم ميخواست اينقدر داد بزنم که يکم اروم بشم و بتونم رفتم تو حرفي نزنم و کاري نکنم که کسي چيزي بگه باز ....رفتم تو ارش رو ديدم گفت دير امدي به هر ترفندي بود برديمش پايين مياي پايين گفتم نه الان نميتونم ميرم اتاقم کار دارم و بر ميگردم گفت باشه رفيق و از کنار هم رد شديم ...در اتاقم رو باز کردم خواهر پريا توي اتاق بود گفتم اينجا هستي گفت چرا نيومدي گفتم نشد گفت تو رفتي ده مين بياي رفتي که رفتي فکر نکردي بايد اينجا باشي نميدونستم به ابجي پريا چي بگم براي همين رفتم نشستم سر جام ...يکم سکوت سکوتي که با اون سرما تموم وجودم رو گرفته بود گفتم من ميرم پايين و زدم بيرون چون اگر مونده بودم .....بيخيال ..رفتم پايين ژينا شروع کردم شماردن سراميک هاي کف بخش که حواسم جمع باشه که يه وقت چيزي نگم يه حرفي نزنم و اين رو درک کنم ...سرم رو که بالا کردم ديدم پدر رضا کوچولو روبروم هست و با چشماي قرمز بهم خيره شده نميدونستم چي بگم نميدونستم ميفهمي نميدونستم وقتي نميدونم چي بگم زينا مثل اون روزي که دايي ...دايي رو که يادته توي کوه گفت سرطان داري موندم چي بگم و اينقدر خنديدم که بعد از ساعتها به هوش امدم الان هم نميدونستم چي بگم بگم چيزي نيست به کي به بچه اي که به زور نفس ميکشه چي بگم بگم خوب ميشه بهم چي ميگفت بگم نه بيخيال خب هر کسي مياد و يه روز هم ميره نميدونستم ولي وقتي به خودم امدم که احساس کردم دندونم داره ميترکه خنده اي کردم و برگشتم مشاور بچه ها دنبالم امد گفت عينکت نگاش کردم و بغضم رو قورت دادم نه به خاطر سيلي که خوردم به خاطر خيلي چيزا و گفتم مرسي ...برگشت پدر رضا با صداي بلند گفت چرا جداش ميکنيد از بقيه مگه طاعون داره چرا اينجا ميارينش ميگن تو مسئول هستي کي به تو مسئوليت داده اصلا تو کي هستي ...مشاور بچه ها امد روبروم ميگه داداشي بيخيال به قول خودت ناراحت هست گفتم ميدونم و زدم بيرون گفت نميخواد بياي گفتم نشنيدي من مسئول اين بچه ها هستم ميرم يه اب به صورتم ميزنم و برميگردم ...به زور خودم رو رسوندم توي باغ و سرم رو لب باغچه گرفتم زير شيلنگ اب تا اروم بشم يکم و وقتي برگشتم ديدم خواهر پريا کوچولوم پشتم ايستاده و ميخنده خندم گرفت گفتم چي شده باز شيطون گفت جديدا خيلي خوب کتک ميخوريا من نميدونم مد شده بزنن توي گوش تو يا کلاس داره بذار من هم يه بار بزنمت و چشماش رو چپ کرد گفتم بيخيال چيزي نشده ولي يه مسکن قوي بهم بده باز درد دندونم شروع شد خنديد و گفت چيزي نشده و خنديد ...گفتم بريم تو شيطون و امديم بريم و يه لحظه احساس کردم پشتم مونده گفت داداش مارشال فکر نکني براي ماشين بود فکر نکني براي مال دنيا از دستت ناراحت بودم ترسيدم چيزي شده باشه آخه وقتي تو رفتي خواهر آتنه گفت همسرش ناراحت بوده ترسيدم ...آخه وقتي برگشت اينجا هم عصبي بود ...باور کن داداشي ترسيدم تو ...گفتم بيخيال ميبيني که من هيچ وقت هيچيم نيست ...بيخيال بدو بريم وگرنه من ميدونم و تو و ملاقه ....رفتيم پايين بابا و برادر و خواهر رضا و مادرش تو سر تخت رضا بودن هر کاري کردم مشاور بچه ها نذاشت برم توي ااق گفتم آخه گفت آخه نداره ميگم نيا بگو چشم گفتم باشه رفتم نشستم روي صندلي توي بخش يکي از بچه ها پرستار گفت ببينم چي شده گفتم چيزي نيست ولي يه مسکن از بانک برام بيار بخورم خنديد و گفت باشه ...نتونستم بشينم اينقدر قلبم درد ميکرد که نفسم بند داشت ميرفت ...خواهر پريا که امد گفت چت شده چرا رنگت پريده گفتم به زور ترسيدم و خنديد گفت کاملا مشخص هست شيطون بيا بريم بالا ...نميخواستم برم ولي رفتم چون مزاحم بودم ..اره زينا من مزاحم بچه هام هستم ولي تو که ميدوني چرا بايد از بخش بيرون ميومد براي اينکه بچه ها ديگه ميترسيدن اميدي که به زور براشون زنده نگه داشتم از بين ميرفت رفتم بالا ترسيدم برم توي اتاق بچه ها رفتم توي اتاق خودم ولي باور کن نميتوستم اروم بشينم نميتونستم خوب من رضا رو دوست دارم همه بچه هام رو دوست دارم ولي انگار بقيه نميدونن که منم با مرگ تک تک اونا صد بار ميميرم ..ساعت نزديک يک بود خواهر پريا امد توي اتاقم گفت متاسفم داداشي ولي رضا رفت و دويد رفت توي اتاقش ...رفتم آروم در اتاقش ژينا نشسته بود مثل يه بچه معصوم گريه ميکرد ...رفتم اروم توي اتاقش نشستم روي صندلي روبروش انگار نديده بودم وقتي سرش رو بلند کرد گفتم چي شده داداشي اينقدر بلند گريه کرد که ترسيدم ..هر کاري کردم چيزي نگفت گفتم ميخواي برم بيرون گفت نه ولي ميدوني چيه من ميترسم از دست دادن بچه از دست دادن تو مشاور ارش و خونه ...ميدوني چند وقت هست يه دربند دسته جمعي نرفتيم چند وقت هست حرف نزديم ...نميدونستم به اون هم چي بگم ژينا ولي نشستم و گوش دادم بعد که اروم شد امدم توي اتاق خودم و تا سحر الکي چرخيدم و چرخيدم و کار کردم ...ديگه نميتونم بنويسم اشک نميذاره ميدونم ميگن نا اميد هستم ولي من براي تو مينويسم عزيزم تو که اون دنيا داري ميخوني يادت هست بيا يه بار دستم رو بشک و از اين دنيا ببرم
همين دعا کن تموم بشه تموم بشه و از دست خيلي چيزا راحت بشم خيلي حرف توي دلم هست برات بگم ولي ميخوام بيام ديدنت برات بگم از ...... پ.ن :اين رو ديشب نوشتم ولي حالم مسائد نبود بذارم عزيز ببخشيد همين
با کلی تبریک به خودم تولدم مبارک
یا حق همین
سلام عزیزم میدونم ازم دلخوری اینقدر میتونم بگم الان به زنده بودنم شک دارم خستم و داغون داغون داغون مینویسم این پست رو از همه اتفاقات این چند روز دو سه روز دیگه دارم میترکم و میخندم به همه و همه ازم دلخورن اوم نمیدونم همین دعا کن تموم بشه تموم میفهمی تموم تموم
سلام
عزیزم ...میدونم از دستم خیلی ناراحت و دلخوری و برای اینکه مدتی هست دیر به دیر
مینویسم حق هم بهت میدم ..اره من قول دادم همیشه برات بگم و میگم تو که میدونی تو
که دیدی دارم چی میکشم و دم نمیزنم ...ببین بهم میگن نا امید دل مرده ولی بودم با
کدومشون بودم و ناراحتم بودم با کدوم بودم و شیطونی نکردم با کدوم حرف زدم و دردی
گفتم ...؟غمی نیست ژینام فقط دلتنگت هستم چقدر خدا میدونه اما جمعه وقتی نشستم روی
سنگمون و برات حرف زدم توی دلم بالا کوه یکم اروم شدم دیدی من اگر هر چی هم بشه تو
رو دوست دارم کی میتونه منو از تو جدا بکنه کی میتونه بفهمه چی میگم ...چند روز
قبل بالاخره دوستم رو پیدا کردم همون که نی میزد ..دیدی چطور وقتی گفت از ایران
میره سوئد و گم شد چی کشیدم و نتونستم به کسی بگم نشد به تو یوهانا بگم که داداشی
کمک میخوام نمیتونم پیداش کنم به خودش نگفتم مراقب باشه و من دوست خوبی ندارم
...به مادرت میگفتم که هنوز ازم دلخور هست ...به کی بگم دردم رو مردم و زنده شدم
ولی دم نزدم که ای مردم منم خستم اینقدر خسته که برای نفس کشیدن نا ندارم نگفتم
نفس کشیدنم شده یکی در میون قلبم بازی در میاره و من هر هر میخندم از پشت اون همه
پنجره که باید صبح تا شب پشتش خودم رو مخفی کنم گفتم ...؟بیخیال ...اره بیخیال
میخوام از دیشب بگم اگر نگم میتکرم دیشب سر شب که زدم بیرون مشاور بچه ها زنگ زد و
بهم گفت زودی بیا و من به سرعت رفتم وقتی
رفتم توی بخش بچه ها هنوز شام نخورده بودن
وقتی رفتم دویدن طرفم و گفتن عمو مارشال امده نتونستم بغضم رو نگه دارم و
نشستم هر کدوم یه چیزی میگت و من جواب میدادم ..کجا بودم چرا نمیام غذا درست کنیم
بریم پارک و بریم اینجا ولی وقتی بهار امد نشست روی پام و گفت عمویی گریه کردی
چشمات اینقدر قرمزه خندم گرفت گفتم نه عمویی بیرون باد هست و خاک رفته چشمم با دست
نا توانش که کلی محبت پشتش بود اشکم رو پاک کرد و ارومم کرد که چیزی نیست خوب میشی
خندم گرفت بوسش کردم گفتم اره خوب خوب میشم و بقیه رو هم بوسیدم و گفتم برن حاظر
بشن برای شام و رفتم بالا توی اتاقم مشاور بچه ها امد تو با خواهر پریا گفت سولماز
رو بردیم پایین ولی مشکل مادرش هست خیلی بی تابی میکنه و نمیذاره کاری بکنیم بیا شاید
بتونی ارومش کنی گفتم باشه و خواهر پریا رفت بیرون دنبال کارها مشاور بچه ها
میدونم میخونی ..وقتی گفتی چه چیزیم شده باور کن هیچیم نبود فقط دلتنگ عزیزم هستم
و نگران بچه ها تو که میدونی تو بیشتر از هر کسی آبجی بزرگه نزدیکی بهم و میدونی
من چی دارم میکشم و بعد رفتیم ژینا پاییین از بوی سرد بخش پایین متنفرم میفهمی
متنفر بوی فرشته هام رو میده که یکی یکی از این بهشت میرن و به اون بهشت ...رفتم
جلو امدم وارد اتاق بشم مادرش رو دیدم که یه گوشه وایستاده و میگه نمیذارم بیشتر
اذیتش کنین سولمازم و پسر و دخترش که دوقلو هستن وایستادن و پدرش اینقدر شکسته شده
که نمیشه بهش حرفی زد رفتم جلو گفتم خانوم فلانی میدونم سخته ولی میدونید باید
مرفین بهش تزریق بشه وگرنه درد امونش رو میبره بذارید اروم باشه اروم گفت نمیخوام
باور کن نمیخواستم اون طوری حرف بزنم نفهمیدم چرا یهو برگشتم گفتم شما انگار درک
نمیکنید اون داره چه دردی میکشه و تحمل میکنه بسشه بس ...وقتی پسرش با مشت زد توی
صورتم حواسم جمع شد انگار همه یهو ساکت شدن نمیدونستم چیکار کنم گفتم باشه میشینیم
و میبینیم ولی شما باید جوابش رو اون دینا
بدین و زدم بیرون ...نفهمیدم چطور امدم
توی باغ نفهمیدم کی صورتم خیس گریه شد نه به خاطر درد که بدتر از این رو کشیدم و
گریه نکردم نه برای همه اینا برای اینکه اون بچه داشت درد میکشید و مادرش نمیذاشت
دارو تزریق کنن میدونم عزیزم سخته باور کن تو که میدونی من با هر بار تزریق مرفین
به تو مردم و زنده شدم یادته میگفتی نمیخوام معتاد بشم مارشال و من میخندیدم
میگفتم نترس با هم معتاد میشیم اگر بخوای بشی و بعد با هم ترک میکنیم ...من اون
درد رو دیدم و خندیدم ولی این برام هزار
بار سخت تر بود میدونی تو که وقتی عروسکش رو داد بهم نشوندمش جلو همین مانیتور
اتاقم و گفتم سولماز خوب میشی گفت عمویی مال خودت بده دخترت و من خنده کنان بغلش
کردم و بردمش لب پنجره ونشونش دادم توی این تهران لعنتی من هیچ کسی رو ندارم و
دختر ندارم گفت خوب بعد عروسی میکنی خودم میام میرقصم داشتم دردش رو میدیدم وقتی
به خودم امدم تموم صورت و لباسم خیس بود و گفتم میرم هر جور هست قبول میذارم بکنه
مسکن بزنه وقتی صورتم رو پاک کردم یکی گفت بسه پاشو بریم برگشتم دیدم روی نیمکت
خواهر پریا نشسته ...گفت اروم شدی و گفتم باید تزریق کنیم نمیشه که زجر بکشه
...گفت خودت رو اذیت نکن بعد از اون مشت مادرش راضی شد و خندید و گفت ببینم درد
میکنه خندیدم و گفتم اره بچه خیلی دست سنگینی داشته و خندیدم و گفتم بریم تو گفت
داداشی میشه یه چیزی بگم ...گفتم اره خندید و چیزی گفت که مات شدم ...فقط ژینا این رو بگم لیاقتش
رو نداشت آبجی پریا تو لایق خیلی از این
بهتر بودی و هستی میدونم درکت نکرده چون خودم هم دیدم نمونش رو میدونم چی میگی
نمیدونی چقدر اون شب غم روی دلم امد ...ولی میدونم همیشه بهترین تصمیم ها رو خودت
گرفتی و باز هم میتونی ...رفتیم تو عزیزم البته بعد از کلی گریه کردن و حرف زدن با
هم ...رفتیم تو رفتم به سولماز سر بزنم مشاور بچه ها جلوم رو گرفت و به داداش ارش
گفت ببرم توی اتاقم ولی من نمیخوساتم کاری کنم گفتم باشه میرم ولی ...حرفم رو
خوردم و رفتم کاش من مسئول اون همه درد و رنج سولماز بودم تا با زدنم اروم میشدن
رفتم توی اتاقم بعد رفتم ساز رو برداشتم و رفتم توی اتاق بچه ها و توی هر اتاق یکم
زدم و از بچه ها سوال کردم و به پرستارا و بقیه سر زدم برگشتم توی اتقام حالم خراب
بود میدونی چرا عزیزم ...پشتم کسی انگار وارد شده بود قبل از اینکه به میزم برسم گفت
میتونم عمو مارشال باهات حرف بزنم برگشتم دیدم خواهر سولماز هست گفتم اره بشین و
خودم هم نشستم گفت نه بریم بیرون توی باغ یکم قدم بزنیم و وقتی رفتیم کلی تعریف
کردو گریه کرد گفت مادرش چرا میترسه از تزریق دارو بازم میگفت و گریه میکرد اینقدر
گریه کرد که من مونده بود چیکارش کنم دستمال دادم بهش و گفت میدونم سولماز داره
زجر میکشه و من نمیتونم کاری گفتم گفتم عزیز من تو کلی کار کردی تو خندیدی ابجیت
خندید و شیطونی کردی من دیدم تموم شبایی که سولماز درد میکشید دیدم چطور شیطونی
میکرد دور تخت بچه ها و به خصوص سولماز و آبجی ابجی میکرد گفت عمویی یه چیزی بهت
نشون بدم نمیخندی گفتم نه چرا باید بخندم روسریش رو داد عقب گفت ببینم منم چچلم با
همون لحن بچگونه که شیطونی میکرد گفتم چرا موهات رو با هشت زدی گفت نه نزدم الان
که من یه سال و نیم هست موهام رو تیغ مینداختم وقتی سولماز شیمی درمانی میکرد که
غصه نخوره حالا که شیمی درمانی نمیکنه بلند شده از خنده مرده بودم گفتم وای کچلت
چه با حال بوده ها و شیطونی کردم بدون اینکه بگم بهش مهربونی رو بندم آبجی خانومی
بگم کاش منم دل مهربون تو رو داشتم برای یه دختر خیلی هست یه سال و نیم موهاش رو
تیغ بندازه و یه لحظه نخواد غم ابجی سولمازش رو ببینه و گفت سولماز فوت کنه دیگه
موهام رو بلند نمیکنم همش کچل میکنم کلی حرف زدم تا راضیش کردم زینا که خواهرش یه
ابجی کچل دوست نداره و اذیت میشه تا راضی شد ....نشستم یکم هر دو اروم انگار دل اسمون هم گرفته این
روزا داشت میبارید و بعد دعوتم کرد گفت بیا تبریز اونجا خودم همه جا میبرمت از طرف
داداشم هم معذرت میخوام و ببخشید ..گفتم ناراحته درکش میکنم و بعد رفتیم
تو...مستقیم رفتیم اتاق سولماز مادرش نشسته بود و دستش رو گرفته بود و داداشش امد
جلو گفت ببخشید دست خودم نبود زدم سر شونش گفتم بوکسور بشی خیلی خوبه دست سنگینی
داری و گفتم عیبی نداره ...رفتم دست سولماز رو گرفتم به زور چشمش رو باز کرد گفت
عمویی میتونیم بریم ایگولی رو با هم ببینما من اونجا رو خیلی دوست دارم گفتم اره
خوب که شدی با هم میریم گفت من که خود نمیشم نمیتونستم خودم رو نگه دارملب رو گاز
گرفتم تا لرزش لبام رو نبینه ..خندید و چشماش رو بست و شل شد دستش مادرش خیره شد
بهم ...چشمم رو بستم و گفتم متاسفم و امدم
بزنم بیرون پدرش جلو در بود گفتم غم اخرتون باشه و رد شدم و تازه صدای شیون مادرش
رو شنیدم که انگار فهمید چی شده بود و امدم توی اتاقم از زور درد قلب روی مبل ولو
شدم نفسم بالا نمیومد ...عزیزم دلم میخواست اون پنجره رو باز کنم و داد بزنم سر تو
خالق لیمو ترش که چرا ؟ولی نشستم فقط نشستم و نگاه کردم و حرفی نداشتم برای گفتن
...امروز رفتم مادرت رو ببینم ولی نبود اینبار نبود میدونم ولی میخوام باهاشون حرف
بزنم هر جور شده ..شاید چند وقت دیگه نباشم .... بای
نمیدونم چرا دلم اینقدر امشب گرفته بی بهونه دارم مینویسم ژینا دلم از همه گرفته حرفی نیست رز عزیز حرفی نیست زیزی حرفی نیست تینا حرفی نیست چی بنویسم ..م .ح.ز چی بنویسم هان بگو تا بدونم چی باید بگم هه خنده داره من به سر جنازه خودم مثل لاشخوری نشستم که بمیره؟ دعا کن تموم بشه عزیزم بای
سلام گلم ميدونم اين روزا بيشترين کسي که ازم دلخور هست تو هستي ..
سلام عزیزم چند وقت ننوشتم نمیدونم .چند وقته گلم فکر نکردم نمیدونم
چند وقتی هست دستام لرزیده برای نوشتن برات ولی مشت کردم چقدر لبام لرزید اون بیرون اما دم نزدم و خندیدم که کسی نبینه اره زینا دلم داره میترکه ..دلم میخواد زار بزنم چشمام رو به ایمون بدوزم تا گریه نکنم دلم میخواد ساعتها بشینم کنار مزارت عزیزم همونجا که تموم احساسم رو دفن کردم ژینا دارم برات ناله میکنم خیلیا گفتن یادت از یادم رفته ولی کدومشون هستن ببین هر شب میشینم عکست رو نگاه میکنم و برات میگم کدومشون دیدن مادرت راهم نداد ...سارای رفت داغون شدم بغضم رو خوردم نفس بند رفت بیمارستان رفتم و باز لب باز نکردم ...یوهانا میگه از سر خوشی اینجوری شدیم راست میگه دلم برای همه اون روزا خوش تنگ شده میام دستم رو بگیری ببری خرید میشه برام لباس انتخاب کنی و بعد با خنده بگی من میبرم تا روز عید خودم بهت بدم دلم برای شیطنت کوه تنگ شده برای بغض مشترک خنده دو تایی بودنت گرفتن دستات حرف زدنت اون لبخندت زدن همدیگه به شوخی و شرط بستن ها تنگ شده میخوام بشینم پشت پیانوت دیوانه وار بزنم و و تموم غم هام رو بریزم پشت اون ساز تا باز دستم رو بگیری بکشی روی ساز و بخندی بگی شیطونک خان اینقدر شیطونی نکن و من برات بزنم و تو هم بگی حالا بخون و من بخون پری که آواز دل تو شنیدم ..دوان دوان به سوی تو دویدم تو ای پری کجایی ..که رخ نمیایی و با اون صدای نازت باهام زمزمه میکردی دلم تنگه نه اصلا دل ندارم دو شب قبل یکی از بچه ها ها رفت میخوام بنویسم اینقدر که نفهممم مثل الان چرا چشمام تار شده چرا نفسم بند امده میام مینویسم دعا کن تموم بشه و بیا پیشتون همین
برگشتم این روزا داغونم عزیزم
میخوام بنویسم برای همه و همه وقت زندگی بازی شده برام یه بازی بد دعا کن تموم بشه همین بای
نمیخوام چیزی بگم من دوست مارشال هستم امشب برای هیچکی نمینویسم غیر از خودش
پسر خیلی احمقی ..دیووونه چرا اینجوری میکنی با خودت لعنتی داد بزن ولی اینجوری بغض نکن میخوای بنویسم چطور بودی میخوای بگم له شده دیدمت ۵ صبح میخوای بگم دلم منم تنگ شده برای سارای تو منو نمیفهمی تو هیچ کس رو نمیفهمی تو خیلی خودخواهی پسره احمق پسوردت ر از همون دوستمون که نی میزنه گرفتم غریبه شدم برات لعنتی منم شناختی یوهانا صبح وقتی بهم همون ژیرمرد نگهبان گفت ساعت شش دیدت سر خاک زینا دلم ریخت .تو خیلی احمقی چون دیدمت امروز دور وایستاده بودی مثل همیشه شیک بودی دلم میخواست بیام نزدیکت فقط بیست متر مونده بود اما توی خود خواه راهت رو کج کردی و رفتی نمیدونم چقدر بهت فشار امده که اینجوری سرفه میکنی دیدم تا روی زمین خم شدی آخه تو کسی بودی که اشک ببینی و بری لعنتی ندیدی پشتت زار میزدم اما رفتی نفهمیدم چطور غیبت زد اما شب وقتی دوستمون در گوشم توی مراسم گفت بیرون وایستادی کفری شدم گفتم میکشت ولی نتونستم وقتی یه ذره حرف زدی دیدم نفسی برات نمونده بعدم اینقدر سرفه کردی تا گلوت خون ریزی کرد و داشتی میفتادی نفهمیدم چطور پشت ماشین نشستم و رسوندمت دکتر وقتی سرم زد جرات نکرده از در اون لعنتی بیام تو بزنمت گفتم شکاییت رو نگه میدارم ژیش خودم داشتی اس ام اس میدادی و گریه میکردی خیلی احمقی مردم ..میخوای ثابت کنی ..چی رو به من دستم بشکنه بزنمت اصلا مگه نگفتی همیشه بهم داداشی بادمجونتم دیگه ژشو بیا بخند بیا کی میتونه اذیتت کنه ..نذاشتی ببرمت خونه کسی خونه ما هم نیومدی با اونکه میدونستی مامان خوشحال میشه گفتی صبح باید بری جایی و رفتی خونت بازم احمقی و خودخواه برو برو اصلا منو و دوستت رو بقیه رو فراموش کن و نگو کجا هستی ولی ..............................................ببخشید ازم ناراحت نشو چون خودت خواستی اینقدر گذاشتی امروز درد روی دلم بمونه که اینجا بگم برو مراقب باش همیشه هر وقتی بیا دیدن دوستات خدا نگهدارت باشه
|
||